103/ این حکایت سر دراز دارد..
-
تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:02
یه روز هم به این فکر کردم اگه به خاطر صدمه دیدن به کسی اعتماد نکنم، چه جوری میخوام زندگی کنم؟ مگه روزای خوبی که میتونم با آدما داشته باشم بیشتر از روزای بد نیست؟ خانم میم میگه از وقتی که دو سه نفر ا
104/ احساساتِ پرتقالی
-
تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:02
میگفت احساسات مثل قلعهای از پرتقال هستن. مثلا شادی یه پرتقال رسیدهی آبداره، یا مثلا خشم اون پرتقالِ خشکِ بیمزس، استرس پرتقال خونی ترشه، امید و ایمان پرتقالهایین که مزههاشون خیلی شبیه همه...گفتم
105/
-
تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:02
دلم میسوزه برای کسایی که فیلم خوب نمیبینن، آهنگ خوب گوش نمیکنن، کتاب خوب نمیخونن.. قلبم درد میگیره برای کسایی که زندگی نمیکنن :(
107/
-
تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:02
هی با خودت تکرار کن: مواظب قلبت باش! مواظب قلبت باش! مواظب قلبت باش! تو رو خدا مواظب باش ...
108/ شاید تا ابد
-
تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:02
من تا زمانی که یه نفر در آینده بشنوه، به پیانو زدن ادامه میدم. چون این صداییه که از قلبم میاد.
109/
-
تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:02
بعضی وقتا هم با خودم میگم "هی دختر، چه مرگته؟ چرا انقدر احساساتی رفتار میکنی؟" ولی خب کو گوش شنوا!
85/ اتاق
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 18:46
تو یه اتاق کوچیک تو یه خونه کوچیک زندگی می کرد. اتاقی که اگه یه میز تحریر و یه میز آرایشی و یه تخت داخلش قرار می گرفت، رسما جای دیگه ای باقی نمی موند؛ ولی اونا با وجود اینکه فضای باقی مونده به اندازه تشک یه بچه دو ساله می شد یه میز تحریر و یه میز آرایش و یه تخت داخلش گذاشتن. چون به اتاق قبلیشون عادت...
86/ guys
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 18:46
من اینجا قصه می گمداستان هایی که حتیبرای خودم هم اتفاق نیوفتادنپس بی مخاطب بخونید لطفاتمام مطالب از خودمهاگر نباشه حتما ذکر میشه !ممنون که کپی نمی کنید :)شروع: یـک شـب 20 اسفند 94
73/ کهکشان
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 4:15
73/ کهکشان کهکشان، کهکشان، کهکشان، چه کلمه با مسمایی.جایی که به دنیا آمدیم، زندگی میکنیم و خواهیم مرد.محلی که عاشق شدیم، زیر باران قدم زدیم و بیمحابا با شاپرک ها رقصیدیم.به راستی کهکشان چیست؟ چگونه معنا میشود؟ ما به کهکشان معنا میدهیم یا کهکشان به ما؟ نمیدانم.سالها پیش در رویاهایم دخترکی را دیدم که ...
74/ حافظا..
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 4:15
کلمههایم را دزدیدهاند.به من نگاه کن.. وقتی نیستی دیگر نمیتوانم بنویسم.ای حافظ کلمات سحرآمیز من.
76/ ماها
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 4:15
76/ ماها ما اون موقع به جدایی فکر نمیکردیم؛ تنها چیزی که میدونستیم این بود که چهقدر همدیگه رو دوست داریم و چهقدر عاشقیم.. نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۶ساعت 20:31 به قلم میرا |
77/ میترسم از معمولی بودن!
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 4:15
77/ میترسم از معمولی بودن! امروز شبیه یه خواب بود. خوابی که نه خوب بود و نه بد. معمولی بود. و من چه قدر میترسم از این معمولی بودن و معمولی ماندن. نوشته شده در سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۶ساعت 23:16 به قلم میرا |
78/ تو چنین خوب چرایی؟!
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 4:15
الهه میگه "عین رفتن جان از بدن" من میگم "عین گشتن و گشتن و پیدا نکردن"
79/ بابایِ آموت.
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 4:15
یوسف علیخانی میگه: ما آدمیزاده چون دو پا داریم، آرام نداریم.
80/
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 4:15
[ میگفت اگر مواظب قلبش نباشد، دوباره عاشق یک آدم اشتباه میشود. با خود میگفتم مواظب قلبت باشه. مواظب باش..] واقعا چه طوری میشه جلوی قلب رو گرفت تا عاشق نشه؟
82/ بروید و فریاد بزنید
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 4:15
82/ بروید و فریاد بزنید احساسی که دارید را ..بروید فریاد بزنید توی صورت طرفتان!فردا دیر میشود. فردا خیلی دیر میشود.و شمایی میمانید که دیگر آن آدم سابق نیست.احساساتتان را فریاد بزنید!نگران عکس العمل نباشید..هر چه بشود، بهتر از کلنجار رفتن با خود در آینده است که چرا نگفتم، ممکن بود بشود.پس فریاد بزنید...
51/ شکستم.
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:44
من اینجا قصه می گمداستان هایی که حتیبرای خودم هم اتفاق نیوفتادنپس بی مخاطب بخونید لطفاتمام مطالب از خودمهاگر نباشه حتما ذکر میشه !ممنون که کپی نمی کنید :)شروع: یـک شـب 20 اسفند 94
52/ حالا یادم اومد..
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:44
52/ حالا یادم اومد.. چه طوری با هم آشنا شدیم؟ نمی دونم! تو یه روز گرم تابستونی یا کولاک سرد زمستون؟ چیزی یادم نمیاد.. تو یه مهمونی آشنا شدیم؟ نه فکر نکنم... پس شاید سر صحنه تئاتر؟ ولی من که بازیگر نیستم... پس چه طوری با هم آشنا شدیم؟شاید من توی بستنی فروشی نشسته بودم و شیرموز می خوردم و تو می خواستی...
53/ ولت نمی کنم.
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:44
وقتی دست های هم رو می گرفتیم، با تک تک استخوان ها و ماهیچه هامون تلاش می کردیم دست هم دیگه رو ول نکنیم. این تنها چیزیه که از عشق می دونم؛ این که نمی تونم ولش کنم.. + یکی از بهترین دیالوگ هایی که شنیدم :) سریال وارثان. نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:53 به قلم میرا |
54/ True و You
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:44
من دقیقا همون موقع عاشقت شدم. وقتی با همون لبخند مخصوص به خودت برای اولین بار گفتی: "be TRUE and be YOU" و دو تا کلمه true و you رو اون قدر محکم گفتی که با خودم فکر کردم از ادب خارجه که عاشقت نشم. شوخی می کنم. انتخاب دیگه ای نداشتم! اون قدر دوست داشتنی بودی که اگه همون موقع هری استایلز ازم خاستگاری ...