1/ من خوابیدم به امید اینکه وقتی بیدار شدم دنیا به آخر رسیده باشه - تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 21:21
+ من میخوابم امیدوارم وقتی بیدار شدم دنیا به آخر رسیده باشه.- بیدار که شدی بهم پیام بده بهت زنگ بزنم.-دو ساعت بعد-+ خب من بیدار شدم. دنیا همون سطلآشغالیه که بود.زنگ زد و گفت: حالا که دنیا به آخر نرسیده، میخوای بیای اینجا و با هم تحملش کنیم؟..عجب سناریویی! به به! نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱سا...
99/ - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 21:58
چند قرنه که عمیقا خوشحال نبودم و از ته دل (بدون احساس پوچی بعدش) نخندیدم؟ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت 22:58 به قلم میرا  Adblock test (Why?)
100/ تصمیمم رو گرفتم - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 21:58
تصمیمم رو گرفتم. تصمیم اینکه تو رو داشته باشم. تصمیم اینکه دوستت داشته باشم. تصمیمی که باعث میشه آدم بهتری بشم و قلبم رو قویتر کنم.الان این منم. دختری که تصمیم گرفته از عشق تو برای خوشحالتر شدنش استفاده بکنه. 10 سال آینده قراره اینطوری زندگی بکنم. پُکسونگا. نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱س...
101/ اپیفانی - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 21:58
فکر میکنم اکثر موزیسین/هنرمندها یه جایی به این سوال میرسن که خب من قراره چیکار بکنم؟ نه اونقدر خوبم که جزء نوازندههای بزرگ باشم و از طرفی دلم نمیخواد خودم رو تو سطح پایین نگه دارم و دلم میخواد چیزهای مهم و عمیق رو تجربه کنم.اینجور وقتا داشتن یه کسی که تجربهاش از تو بیشتر باشه خیلی کمک میکنه. من متاس...
123/ دختر پرتقالی ~ یوستاین گاردر - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:09
آنکه هیچگاه در حال نزیسته هیچ نزیسته، تو چه میکنی؟
124/ تو نو میشوی. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:09
روز نو میشود. هر چهقدر هم که شب سختی گذشته باشد، باز هم خورشید میتابد. اهمیتی ندارد چهقدر زمین خوردیم و شب سیاه، چهقدر قلبمان را مچاله کرد، روز نو میشود و با نو شدن روز، تو نو میشوی. + برای وقتهایی که حالمان آبیِ غمگین میشود.
125/ About perfection - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:09
همیشه بیش از حد فکر میکنم. شاید هم از جنبهای، خیلی کمالطلبم؛ چون وقتی ایدهای به ذهنم میاد، اونقدر به عالی شدنش فکر میکنم که خودِ ایدهی اصلی اون وسطا گم میشه. و چون نمیتونم در عالیترین حد ممکن اون ایده رو عملی کنم، کم میارم و دیگه حتی نمیتونم کوچیکترین تلاشی برای هدفم انجام بدم.
128/ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:09
حالا ژولیت، من میشینم و تو برام از حقیقت و دردهای مشترکِ ناگفته بگو.
113/ این جماعت - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 18:52
بعضی وقتها متفاوت بودن خیلی سخت است. با وجود اینکه میدانم کار درست را دارم انجام میدهم، اینکه مثل دیگران نیستم غم عجیبی دارد. به طوری که با خودم فکر میکنم که همهچیز را ول کنم و مثل تمام مردم عادی دنیا زندگی کنم و بمیرم. اینجور وقتها زمان سختی را میگذرانم. یک دوراهی سخت بین کار درست و کاری که بیشتر م...
114/ نباید؟ - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 18:52
درست است که تصمیم گرفتم همه را ببخشم و قلبم را از نفرت خالی کنم، ولی خب حداقل باید جلوی گزیده شدن برای دومین بار توسط یک مار را بگیرم دیگر؛ نباید؟
115/ ۲۲ روزِ طلایی - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 18:52
اگر هم بخواهم ۲۲ روزی که خامگیاهخوار بودم را توصیف کنم باید از احساسی برایتان بگویم که بسیار غریب است از احساساتی که در روزهای عادی تجربه میکنم. حالا که از دور به این ۲۲ روز نگاه میکنم، انگار اصلا
117/ - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 18:52
یک. فروید بر این باور بود که بیماری هیستری و شاید سایر نمودهای عصبی در رویدادهایی ریشه دارند که بیمار آن را فراموش یا سرکوب کرده است. یعنی به زبان سادهتر، تمام عمرت تلاش میکنی اتفاقات بد زندگیات را
118/ یک از هزار دلیلی که دوستشان دارم - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 18:52
جیمین در آهنگ جدیدش میگوید: [تو باید نور خودت باشی. که دیگه آسیب نبینی، که بتونی بیشتر بخندی.] میگوید: [حالا بهم قول بده. حتی اگر چند بار در روز احساس تنهایی کردی، خودت رو دور نندازی.] با وجود این کلمات، باز هم از من میپرسید چرا بیتیاس را دوست دارم؟
119/ از خودم پرسیدم. - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 18:52
تو کی هستی؟ من حتی دیگه خودم هم نیستم. تو کی هستی؟ تو کی هستی؟
120/ سال بلوا - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 18:52
آخ که بعضی کتابها چنان در قلب آدمی نفوذ میکنند و به آدم جان میبخشند که اثرش تا مدتها باقی میماند. مثال بزنم؟ سال بلوایِ عباس جانِ معروفی.
121/ یو ایز ایمپورتنت - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 18:52
" You is kind, you is smart, you is important " دیالوگی که خدمتکارِ سیاهپوستِ فیلم the help به دختر کوچولوی تنهایی که مادرش هیچ اهمیتی به وی نمیدهد میگوید. حالا من چه کار میکنم؟ مرزهای سلفلاو را یکتنه جا به جا کرده، تو خونه راه میروم و خطاب به خودم این دیالوگ را تکرار میکنم.
122/ خوشحالم. - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 18:52
حس میکنم دیشب خوابتو دیدم. یادم نمیاد چه خوابی. حتی مطمئن هم نیستم تو، توی خوابم بودی. فقط حس میکنم که دیشب خوابتو دیدم. و حتی اگه این فقط بازی باشه که مغزم راه انداخته ، خوشحالم از اینکه حداقل توی خوابم تونستم ببینمت.
100/ حضرت عشق میگوید: هیچ مگو! - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:02
[عاشق کلمات هستم ولی سکوت را بیشتر دوست دارم. میخواهم بیشتر ببینم، میخواهم فراتر از کلمات را ببینم] +صدمین پست وبلاگ. جدی صد تا شد؟! تو این صد تا پست خیلی از احساساتم رو باهاتون به اشتراک گذاشتم.. د
101/ بودنهای اضافی - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:02
وقتی کتاب مانیفست یک فمینیست در پانزده پیشنهاد را میخواندم، با خودم فکر کردم که چهقدر از بودن خسته شدهام. دختر بودن، فرزند بودن، خواهر بودن، نوه بودن، دانشآموز بودن، پیانیست بودن و ... تصمیم گرفتم همهشان را برای مدتی کنار بگذارم و فقط یک بودن را امتحان کنم. "انسانی کامل بودن" را. تصمیم گرفتم جدای از...
102/ - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:02
آنگاه که بهار آمدو من به دنیا نباشمگلها به همان آیین هر سال شکوفا خواهند شد.سرسبزی درختان از بهار پیشین کمتر نخواهد بود.پرندگان مانند همیشه آواز خواهند خواند.حقیقت نیازی به من ندارد. + شعر بهار از فرناندو پسوا/ترجمه از رامین جهانبگلو